با صدای بسته شدن در سهون چشمهاشو باز کرد. به ساعت دیواری نگاه کرد ساعت ۴ صبح بود.بدن سنگین جونگین که تقریبا تا نصفه روش افتاده بود رو به سختی کنار زد و از روی تخت بلند شد و از پنجره بیرون رو نگاه کرد آقای کیم جعبه ای رو توی صندوق عقب ماشینش گذاشت و سوار شد.سهون سریع کلید ماشینشو از روی میز برداشت و بیرون دوید : امروز دیگه گیرت میارم .سوار ماشینش شد و با فاصله خیلی زباد آقای کیم رو تعقیب کرد. از یه جاده پر درخت گذشتن از کنار ساحل گذشتن از جاده کوهستانی گذشتن و بالاخره آقای کیم که جای باصفا کنار رودخونه نگه داشت. سهون ماشینشو پشت درختها پارک کرد و پیاده آروم به اونجا نزدیک شد. هیچکس بجز آقای کیم اونجا نبود. سهون پشت یه درخت منتظر موند.آقای کیم صندوق عقب ماشینشو باز کرد و جعبه رو بیرون کشید. بازش کرد و مشغول سر هم کردن قلاب ماهیگیریش شد!سهون زیر لب نالید: فقط یه چوب ماهیگیری بود؟آقای کیم قلاب رو داخل آب انداخت و یه موزیک آروم پلی کرد و لب رودخونه روی سنگ نشست.یکساعت گذشت و خبری از هیچکس و هیچ چیز نشد.سهون زیر لب غرید: د زود باش لعنتی یه حرکتی بزن خستم کردی!آقای کیم سر جمع سه تا ماهی گرفت و با روشن شدن هوا شروع به جمع کردن وسایلش کرد. سهون باید زودتر از اون به خونه میرسید پس به سمت ماشین دوید و با بیشترین سرعت به خونه آقای کیم برگشت. ماشینشو همون جایی که بود پارک کرد و رفت تو اتاق جونگین. نفسشو فوت کرد و برگشت بره تو تخت که صاف با سینه جونگین برخورد کرد و یه قدم به عقب پرت شد.نگاهی به چهره بی حس جونگین انداخت و گفت: صبح عالی مستدام چه زود بیدار شدی!جونگین یه قدم بین خودشو سهون رو طی کرد و صاف تو صورتش وایساد: یه حسی بهم میگه که تو بخاطر من اینجاییتیشرتشو در آورد و خودشو به سهون چ
برچسب:
نویسنده: امیر کاشانی
تاريخ: دوشنبه
6 تير
1401 ساعت: 0:27